×

منوی بالا

منوی اصلی

دسترسی سریع

اخبار سایت

اخبار ویژه

امروز : سه شنبه, ۱۴ تیر , ۱۴۰۱  .::.   برابر با : Tuesday, 5 July , 2022  .::.  اخبار منتشر شده : 2 خبر
وقتی معلمی روی در نقاب خاک می کشد

وقتی معلمی روی در نقاب خاک می کشد، مدرسه داغدار می شود،دانش آموزان ماتم زده می شوند،

و داغ نبودنش قلب همکارانش را می خراشد..

در باره خانواده اش چیزی نمی توانم بگویم چون مجموع همه غم ها یکجا بر خانه شان آوار می شوند..

 

موجودات این جهان خاکی همه رو به مرگند، اما در میان این پدیده های فانی تنها انسان از این سرنوشت محتوم خبر دارد.

مرگ برهمه مسؤلیت ها ،تلاش ها ،آرزوها و هدفهای دنیوی انسان خط پایان می کشد.

مرگ تجربه شخصی است که به قطع همه ارتباط ها می انجامد و پدیده ی بسیار پیچیده و پر رمز و راز است..

 

امام علی می فرماید: مرگ مهمانی است ناخوشایند که ناخواسته از یار و دیارمان جدا می‌کند. حریفی است که هماورد ندارد.

 

نمیدانم چه بود که تو را چنین بی قرار کرد و باور کن معلم دلسوز کیوان کریمی عزیز ما کم آوردیم در مقابل شناخت عمق شخصیت تو. یقین دارم که روح بلند تو در کوهساران لرستان همیشه نظاره گراست…

 

تو می روی و ما نگاه می‌کنیم ، ما مردم دلفان این همه مرگ را تاکنون به یک جا نظاره گر نبوده ایم،

واین همه به چهره مرگ ننگریسته بودیم…

کیوان عزیز

در لغت مرگ یعنی از بین رفتن.

ولی برای تو مرگ واژه ی بی معنی است تو نمرده ای ، تو زنده ای و در یادها زنده خواهی ماند.

 

کیوان عزیز نام و یادت سنگین ترین ظلمات و سیلابی ست که نشسته‌ بر شیب حادثه ها..

 

دستانمان را بر بلندای کوه گرین می کشیم تا تصویر تو در آن حک شود تا شاید تو را به خواب بینیم ، و تو تا همیشه در یادها جاودان می مانی..

 

و تا زمانی که لرستان نفس می کشد عاشقان تا ابد، درسهایت را زمزمه می کنند.

درگذشت جانکاه معلم‌ عزیز که با تمام وجود پای تخته ایستاد تا سفید کند تمام قلب های جهالت و جهود را..

او همیشه الف را زبان

در دست در قامت داشت الفی که اگر خم میشد

جهان انسان خم می شود..

معلم چون سروی بود که ایستاد برناملایمات روزگار اما همیشه الف وار در تمام (الف )اول آبادی، در اول آب،در اول آزادی ،در آلبوم اول بودنها ایستاد..

او خواهد ایستاد.‌ چون حقیقت، نور علم خواهد ایستاد.‌ روحت شاد ای معلم( کیوان کریمی عزیز) به خدا می سپاریمت..

 

استادشهریار میگوید:

نی زن میخانه بگو جان به لب آور

تا با تب و لب بر لب جانانه بمیرم

آن سلسله ی زلف که زنار دلم بود

در گردنم آویز که دیوانه بمیرم

این دیر مغان ته چک ایران قدیم است

اینجاست که من بی چک و بی چانه بمیرم

در زندگی افسانه شدم در همه آفاق

بگذار که در مرگ هم افسانه بمیرم

 

✍زهرا نجاتی

برچسب ها :

این مطلب بدون برچسب می باشد.

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.